دکتر لیلا موثق
دکتری روانشناسی بالینی | رواندرمانگر | درمانگر رسمی IEDTA
گاهی آدمی وارد درمان میشود و تقریباً همه چیز را درباره رابطهاش میداند. میداند بارها آسیب دیده. میداند نیازهایش در رابطه نادیده گرفته میشود. میداند بارها تصمیم گرفته تمامش کند. حتی ممکن است به دوستش بگوید: «اگه تو جای من بودی، بهت میگفتم همین امروز از این رابطه بیا بیرون.» اما وقتی نوبت خودش میرسد، نمیتواند. رابطه را تمام میکند و چند روز بعد برمیگردد. شماره را پاک میکند و دوباره پیام میدهد. بارها میگوید «این دفعه دیگه تمومه» و باز خودش را در همان رابطه پیدا میکند. اینجا سؤال مهمی شکل میگیرد: چرا گاهی فهمیدن اینکه یک رابطه برای ما مناسب نیست، برای ترک کردن آن کافی نیست؟ ما فقط از یک «آدم» جدا نمیشویم. وقتی رابطهای تمام میشود، فقط یک فرد را از دست نمیدهیم. گاهی آیندهای را از دست میدهیم که با او تصور کرده بودیم. تصویر ازدواج. زندگی مشترک. سفرهایی که قرار بود برویم. یا حتی تصویری که از خودمان در کنار آن آدم ساخته بودیم. برای همین ممکن است فرد کاملاً بداند رابطه فعلی نیازهایش را برآورده نمیکند، اما هنوز به امکانی که فکر میکرد این رابطه روزی به آن تبدیل خواهد شد وابسته باشد. گاهی چیزی که نمیتوانیم رهایش کنیم، رابطهای که داریم نیست. رابطهای است که امیدوار بودیم روزی داشته باشیم. لحظههای خوب، تصمیم را سختتر میکنند. روابط دشوار الزاماً همیشه دشوار نیستند. و همین مسئله جدا شدن را پیچیدهتر میکند. ممکن است بعد از چند روز بیتوجهی، ناگهان محبت زیادی دریافت کنیم. بعد از یک دعوای شدید، آشتی بسیار عاطفی اتفاق بیفتد. بعد از تصمیم به جدایی، طرف مقابل همان آدمی شود که مدتها منتظرش بودیم. میگوید: «تغییر میکنم.» «این دفعه فرق میکنه.» «فقط یه فرصت دیگه بهم بده.» و فرد دوباره امیدوار میشود. چند هفته همه چیز بهتر است و بعد همان الگوی قبلی برمیگردد. در نتیجه ذهن فقط خاطرات دردناک رابطه را نگه نمیدارد؛ لحظات خوب را هم دارد. و گاهی همین لحظات خوب باعث میشوند فرد با خودش بگوید: «شاید هنوز امیدی هست.» بعضی جداییها ترسهای قدیمیتری را فعال میکنند. گاهی مسئله فقط از دست دادن این رابطه نیست. جدایی ممکن است احساسهایی را فعال کند که برای فرد بسیار قدیمی و آشنا هستند: تنهایی. طرد شدن. کافی نبودن. جایگزین شدن. یا رها شدن. در چنین شرایطی ممکن است فرد از نظر منطقی بداند رابطه برایش مناسب نیست، اما تصور پایان آن اضطراب بسیار شدیدی ایجاد کند. و برای کاهش همین اضطراب دوباره به رابطه برگردد. بازگشت در آن لحظه آرامش ایجاد میکند. اما آرام شدن با برگشتن، الزاماً به این معنا نیست که رابطه سالم شده است. گاهی فقط اضطراب جدایی برای مدتی خاموش شده است. «دوستش دارم» همیشه تمام پاسخ نیست. وقتی از کسی میپرسیم چرا در یک رابطه دشوار مانده، یکی از پاسخهای رایج این است: «چون هنوز دوستش دارم.» این احساس میتواند کاملاً واقعی باشد. اما در درمان لازم است کمی بیشتر نگاه کنیم. آیا فقط عشق است؟ یا ترس از تنهایی هم وجود دارد؟ آیا امید به تغییر دیگری وجود دارد؟ آیا احساس میکنم بدون او کسی سراغم نخواهد آمد؟ آیا پایان رابطه را به معنای شکست خودم میبینم؟ آیا سالهایی که برای این رابطه گذاشتهام باعث میشود فکر کنم دیگر نمیتوانم از آن خارج شوم؟ گاهی چند احساس و نیاز مختلف زیر جمله ساده «دوستش دارم» پنهان شدهاند. گاهی رابطه تبدیل به جایی برای اثبات ارزش خودمان میشود.
فرض کنید فردی بارها از طرف شریکش طرد شده است. هر بار بیشتر تلاش میکند. مهربانتر میشود. بیشتر کوتاه میآید. بیشتر خودش را تغییر میدهد. در ظاهر تلاش میکند رابطه را حفظ کند. اما ممکن است چیزی عمیقتر هم در جریان باشد: «اگر بالاخره بتوانم کاری کنم که من را انتخاب کند، یعنی من ارزشمند بودهام.» در این حالت، پایان رابطه فقط از دست دادن یک آدم نیست. ممکن است در دنیای روانی فرد شبیه پذیرفتن این جمله باشد: «نتونستم کاری کنم که منو بخواد.» به همین دلیل بعضی افراد سالها تلاش میکنند از کسی چیزی بگیرند که شاید اساساً قادر یا مایل به دادن آن نیست. دانستن این چیزها به معنای سرزنش فرد نیست. وقتی درباره سهم روانشناختی فرد در ماندن در یک رابطه صحبت میکنیم، باید یک مرز مهم را حفظ کنیم. اگر در رابطه خشونت، سوءاستفاده، تهدید، اجبار یا کنترل وجود دارد، مسئولیت رفتار آسیبزا بر عهده فردی است که آن رفتار را انجام میدهد. تحلیل دلبستگی یا گذشته فرد نباید تبدیل به این جمله شود که: «پس خودت انتخاب کردی در این رابطه بمانی.» روابط انسانی بسیار پیچیدهتر از این هستند.
هدف از شناخت الگوهای خودمان پیدا کردن مقصر نیست؛ پیدا کردن امکان انتخاب است.
شاید سؤال فقط این نباشد که «چرا نمیتوانم ترکش کنم؟»
گاهی سؤال مفیدتر این است: «اگر این رابطه تمام شود، من از چه چیزی بیشتر میترسم؟» از تنهایی؟ از اینکه او با فرد دیگری خوشحال شود؟ از اینکه بفهمم سالهای زیادی را در رابطهای گذاشتهام که تمام شده؟ از اینکه دیگر کسی را پیدا نکنم؟ یا شاید از احساسی که جدایی در من فعال میکند؟ گاهی پاسخ همین سؤال، بیشتر از دهها فهرست «مزایا و معایب رابطه» به ما نشان میدهد چرا هنوز ماندهایم. توانایی ترک کردن همیشه با تصمیم شروع نمیشود. گاهی فرد به خودش فشار میآورد: «من باید قوی باشم.» «چرا نمیتونم تمومش کنم؟» «چرا دوباره برگشتم؟» اما شاید قبل از اینکه بتوانیم یک رابطه را ترک کنیم، لازم باشد بفهمیم چه چیزی ما را به آن متصل نگه داشته است. نه فقط در دیگری. در خودمان. چه نیازی؟ چه ترسی؟ چه امیدی؟ چه تصویری از آینده؟ و چه احساسی که نمیخواهیم با آن روبهرو شویم؟ گاهی وقتی این بخشها دیده میشوند، تصمیمی که ماهها یا سالها غیرممکن به نظر میرسید، شکل دیگری پیدا میکند. بعضی وقتها سختترین بخش ترک یک رابطه، رها کردن آن آدم نیست؛ رها کردن امیدی است که سالها به تغییر رابطه داشتهایم.
منبع علمی:
- Attachment Orientations: Associations with Romantic Partners’ Self-Regulation and Dyadic Coping (2024). Journal of Sex & Marital Therapy
این مطلب با هدف افزایش آگاهی روانشناختی نوشته شده است و جایگزین ارزیابی یا زوجدرمانی نیست.
نویسنده: دکتر لیلا موثق