دکتر لیلا موثق
دکتری روانشناسی بالینی | رواندرمانگر | درمانگر رسمی IEDTA
خیلی وقتها آدمها با آگاهی زیادی وارد درمان میشوند. میدانند از کجا اضطرابشان شروع میشود. میدانند چرا در رابطه وابسته میشوند. میدانند کمالگرا هستند. حتی ممکن است سبک دلبستگی، طرحوارهها و الگوهای رفتاری خودشان را هم بشناسند. اما یک سؤال همچنان باقی میماند: «وقتی میدونم مشکلم چیه، چرا باز هم همون کار رو میکنم؟» چون دانستن، همیشه به معنای تغییر کردن نیست. ما فقط با چیزی که «میدانیم» زندگی نمیکنیم. فرض کنید فردی میداند از طرد شدن میترسد. وقتی درباره این موضوع در شرایط آرام صحبت میکند، کاملاً منطقی است. حتی میتواند توضیح دهد این ترس از کجا آمده و چه تأثیری روی روابطش گذاشته است. اما کافی است شریک عاطفیاش چند ساعت جواب پیامش را ندهد. ناگهان همه آن آگاهیها کنار میروند. اضطراب بالا میرود. شروع به فکر کردن میکند. پیام دیگری میفرستد. آنلاین بودن طرف مقابل را چک میکند. عصبانی میشود. و شاید کاری کند که بعداً خودش هم بگوید: «میدونستم نباید این کار رو بکنم.» این همان فاصلهای است که گاهی میان شناخت عقلانی یک مسئله و تجربه هیجانی آن وجود دارد. مغز ما با توضیح منطقی همیشه آرام نمیشود. اگر تغییر فقط با دانستن اتفاق میافتاد، احتمالاً خواندن چند کتاب روانشناسی برای حل بسیاری از مشکلات کافی بود. اما ما فقط مجموعهای از افکار نیستیم. وقتی یک موقعیت برای ما از نظر هیجانی مهم میشود، ممکن است اضطراب، احساس گناه، خشم، ترس یا احساس آسیبپذیری فعال شود. و درست در همین نقطه، دفاعهایی که طی سالها برای کنار آمدن با این احساسها ساختهایم دوباره وارد عمل میشوند. ممکن است فرد بداند نباید از تعارض فرار کند، اما به محض اینکه از کسی عصبانی میشود سکوت کند. بداند باید «نه» بگوید، اما وقتی لحظه نه گفتن میرسد آنقدر احساس گناه کند که دوباره کوتاه بیاید. بداند رابطهای برایش مناسب نیست، اما وقتی احتمال جدایی واقعی میشود، اضطرابش آنقدر بالا برود که دوباره برگردد. پس سؤال فقط این نیست که: «من چه چیزی درباره خودم میدانم؟» سؤال مهمتر این است: «وقتی هیجان واقعی فعال میشود، چه اتفاقی در من میافتد؟»، دفاعها معمولاً قبل از اینکه متوجه شویم وارد عمل میشوند در رویکردهای روانپویشی، یکی از موضوعاتی که به آن توجه میکنیم دفاعهای روانشناختی است. دفاع یعنی شیوهای که ذهن برای کنار آمدن با هیجان، اضطراب یا تعارضی که تحمل آن دشوار است به کار میگیرد. مثلاً کسی از شریکش عصبانی است، اما به جای تجربه و بیان سالم خشم، خودش را مقصر میکند. فرد دیگری از صمیمیت میترسد، اما به جای اینکه این ترس را ببیند، ناگهان شروع میکند به پیدا کردن دهها ایراد در طرف مقابل. کسی از شکست میترسد و به همین دلیل آنقدر انجام یک کار را عقب میاندازد که در نهایت اصلاً آن را شروع نمیکند. نکته اینجاست که فرد ممکن است بعداً همه اینها را بفهمد. اما دفاع معمولاً زمانی فعال میشود که هیجان در حال اتفاق افتادن است. برای همین صرفاً دانستن نام دفاع، الزاماً باعث نمیشود دفعه بعد از آن استفاده نکنیم. پس رواندرمانی قرار است چه چیزی را متفاوت کند؟ برای من یکی از تفاوتهای مهم رواندرمانی با صرفاً صحبت کردن درباره مشکلات، همینجاست. در درمان فقط نمیخواهیم بفهمیم: «چرا من اینطوری هستم؟» بلکه تلاش میکنیم ببینیم: همین حالا که درباره این موضوع صحبت میکنم، چه احساسی در من فعال میشود؟ اضطرابم چگونه خودش را نشان میدهد؟ وقتی به یک احساس نزدیک میشوم، چطور از آن فاصله میگیرم؟ و این شیوه فاصله گرفتن چه هزینهای در زندگی من ایجاد کرده است؟
در ISTDP یا رواندرمانی پویشی کوتاهمدت فشرده نیز توجه به همین تعامل میان احساس، اضطراب و دفاع بخش مهمی از فرایند درمان است. هدف این نیست که درمانگر فقط توضیح بهتری درباره گذشته فرد ارائه کند؛ بلکه فرد بتواند الگوهایی را که در زمان واقعی فعال میشوند بشناسد و با تجربهای که پیشتر برایش دشوار بوده، به شکل متفاوتی مواجه شود. گاهی آگاهی حتی میتواند تبدیل به راهی برای فرار شود این بخش شاید کمی عجیب به نظر برسد. گاهی فرد آنقدر درباره خودش تحلیل میکند که تحلیل کردن خودش تبدیل به راهی برای احساس نکردن میشود. مثلاً به جای اینکه بگوید: «ازش عصبانیام.» شروع میکند به توضیح دادن: «فکر میکنم به خاطر سبک دلبستگی اجتنابی او و طرحواره رهاشدگی من، این تعامل ایجاد شده.» این تحلیل ممکن است کاملاً درست باشد. اما یک سؤال باقی میماند: الان چه احساسی داری؟
گاهی دانستن اصطلاحات روانشناسی به ما کمک میکند خودمان را بهتر بفهمیم و گاهی ناخواسته کمک میکند درباره احساسمان حرف بزنیم، بدون اینکه واقعاً آن را تجربه کنیم.
تغییر معمولاً در لحظههای واقعی خودش را نشان میدهد تغییر فقط این نیست که بعد از جلسه درمان بگوییم: «حالا فهمیدم چرا این کار رو میکنم.»
تغییر ممکن است جایی دیده شود که فرد این بار بتواند خشمش را بدون حمله کردن بیان کند. نیازش را بدون شرم مطرح کند. در برابر احساس گناه، مرزش را حفظ کند. وقتی از طرد شدن میترسد فوراً وارد رفتارهای کنترلگرانه نشود. یا وقتی صمیمیت اضطراب ایجاد میکند، به جای قطع کردن رابطه بتواند کمی بیشتر با آنچه درونش اتفاق افتاده بماند. این تغییرها ممکن است تدریجی باشند. اما تفاوت مهم اینجاست: فرد دیگر فقط الگوی خودش را نمیشناسد؛ کمکم امکان پاسخ متفاوتی به آن پیدا میکند. دانستن شروع خوبی است، اما پایان کار نیست. خودآگاهی ارزشمند است. کتاب خواندن، شناخت الگوهای شخصیتی و فهمیدن گذشته میتوانند به ما کمک کنند. اما گاهی بعد از همه اینها هنوز میبینیم همان روابط را تکرار میکنیم، همان تصمیمها را میگیریم یا در همان لحظههای حساس دوباره همان واکنش قدیمی را نشان میدهیم. این لزوماً به این معنا نیست که «به اندازه کافی درباره خودمان نمیدانیم». گاهی مسئله این است که آنچه میدانیم هنوز به چیزی که در لحظه احساس میکنیم و انجام میدهیم راه پیدا نکرده است. شاید به همین دلیل یکی از سؤالهای مهم در رواندرمانی این نباشد که: «چرا اینطوری شدم؟» بلکه این باشد: «وقتی همین حالا این اتفاق در من میافتد، چه چیزی مانع میشود طور دیگری با آن مواجه شوم؟»
منابع علمی | References
- Trotta, A., Gerber, A. J., Rost, F., Robertson, S., Shmueli, A., & Perelberg, R. J. (2024). The efficacy of psychodynamic psychotherapy for young adults: a systematic review and meta-analysis. Frontiers in Psychology, 15, 1366032.
- Wienicke, F. J., et al. (2023). Efficacy and moderators of short-term psychodynamic psychotherapy for depression: A systematic review and meta-analysis of individual participant data. Clinical Psychology Review, 101, 102269.
- Di Giuseppe, M., & Aafjes-van Doorn, K. (2024).
این مطلب با هدف افزایش آگاهی روانشناختی نوشته شده است و جایگزین ارزیابی یا رواندرمانی فردی نیست.
نویسنده: دکتر لیلا موثق